خوبه یادبگیریم .....

خرید بک لینک
در 500سال قبل از میلاد مسیح شاهزاده ای در هند زندگی میکرد به نام " سیذارتا گوتاما" که فرزند" شاه سیدوتا" بود , پدرش برای او سه قصر ساخته بود تا در هر فصل در یکی از آنها زندگی کند و خدمتکارانی برای او گمارده بود که حداکثر سنشان 30 سال بود. سیذارتا با یکی از زیبا ترین دختران سرزمینش ازدواج کرد , آنها فرزندی یافتند که نامش را" راهولا" به معنای زنجیر گذاشتند. سیذارتا آدمی بود بی درد ,مرفه ,وهمیشه زندگی اش در مسیر افقی (خواب و خور وخشم و شهوت)در حرکت بود ,ولی همیشه چیزی در وجودش میجوشید و نجوا میکرد خوبه یادبگیریم ........

ما را در سایت خوبه یادبگیریم ..... دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 110 تاريخ: دوشنبه 25 اسفند 1399 ساعت: 14:50

"شبی آزرده ازخانه،،، "نهادم پابه میخانه،،، "پریشان حال ودیوانه،،، "سپردم دل به پیمانه،،، "به دستم جام شاهانه،،، "کنارم شمع وپروانه،،،وباآن ساقی که دربندهمان خانه،،، "دوچشمم رامی بستم،،، "قدح افتاده ازدستم،،، "در میخانه رابستم،،، "نبیند هیچ کسی مستم،،، "درآن تاریک میخانه،،، "گرفتم تیغ دردستم،،، "گمان کردم رهاهستم،،، "ز آدمهاجدا هستم،،، "غم پیمانه بشکستم،،، "و ازدست خدا رستم،،، "در آن حالت ندا آ خوبه یادبگیریم ........

ما را در سایت خوبه یادبگیریم ..... دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 103 تاريخ: دوشنبه 25 اسفند 1399 ساعت: 14:50

ابوعلی سینا در سفر بود .در هنگام عبور از شهری ،جلوی قهوه خانه ای اسبش را بر درختی بست و مقداری کاه و یونجه جلوی اسبش ریخت و خودش هم بر روی تخت جلوی قهوه خانه نشست تا غذایی بخورد.خر سواری هم به آنجا رسید ،از خرش فرود آمد و خر خود را در پهلوی اسب ابوعلی سینا بست تا در خوردن کاه شریک او شود و خودش هم آمد در کنار ابوعلی سینا نشست.شیخ گفت : خر را پهلوی اسب من نبند،چرا که خر تو از کاه و یونجه او می خورد و اسب هم به خرت لگد میزند و پایش را می شکند.خر سوار آن سخن نشنیده گرفت به روی خودش نیاورد و مشغول خ خوبه یادبگیریم ........

ما را در سایت خوبه یادبگیریم ..... دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 106 تاريخ: دوشنبه 25 اسفند 1399 ساعت: 14:50

داستان شتر دیدی ندیدیمردی در صحرا بدنبال شترش می گشت تا اینكه به پسر با هوشی برخورد . سراغ شتر را از او گرفت . پسر گفت : شترت یك چشمش كور بود؟ مرد گفت: بله . پسر پرسید : آیا یك طرف بار شیرین و طرف دیگرش ترش بود؟ مرد گفت: بله . حالا بگو شتر كجاست؟ پسر گفت من شتری ندیدم.مرد ناراحت شد و فكر كرد كه شاید این پسر بلایی سر شتر او آورده و پسرك را نزد قاضی برد و ماجرا را برای قاضی تعریف كرد.قاضی از پسر پرسید: اگر تو شتر را ندیدی چطور مشخصات او را درست گفتی؟پسرك گفت: در راه، روی خاك اثر پای شتری دیدم خوبه یادبگیریم ........

ما را در سایت خوبه یادبگیریم ..... دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 229 تاريخ: دوشنبه 25 اسفند 1399 ساعت: 14:50

صفحه بندی